رضا قليخان هدايت

1392

مجمع الفصحاء ( فارسي )

زهره چو خاتون صبح خنده‌زنان در نقاب * ماه چو طاووس‌مست جلوه‌كنان در چمن روى زه كهكشان جادّه‌يى كوفته * از لب درياى چين تا در شهر يمن برد مرا بارگى بر سر هنجار طوس * راه برى چون صراط راه روى چون سخن تافته و بافته گيسوى و دنبال او * چون بحرير خطا درزى سوزن سمن كشتى درياى خاك لنگر بينى سواك * از سبل و از مغاك خار خور و خار كن نار روان بر فراز آب دوان در نشيب * باد وزان در كنام خاك گران در عطن زنگى لفجه قوى ترك ميانه شگرف * گردن او چون كمان قبضهء او چون مجن كرده ز خارا خمير همچو اميركبير * از كف او پرفطير پشت تنور دمن آب تكى بادپاى پرّه زن دانه خاى * گل طلب خاردوست كرگدن گرگ تن 341 فخر الدّين مروزى و هو فخر الفضلا فخر الدّين خالد بن ربيع المكّى در خاك خراسان بمجد و شرف سمر بود وصيت فضايلش در بلاد منتشر و در اقاليم مشتهر معاصر سلطان سنجر سلجوقى و با حكيم انورى ابيوردى و داد و اتحاد داشته اغلب به دو منظومات مىنگاشته چنان كه گويد : سلام عليك انورى كيف حالك و انورى در جواب گفته : و عليك السلام فخر الدّين * افتخار زمان و فخر زمين گويند وقتى بسلطان علاء الدّين حسين غورى ملك الجبال كه سلطانيست در غايت فضيلت و شجاعت و قساوت قلب و جلال گفتند كه انورى ترا هجو گفته او بملك طوطى حاكم مروشاه‌جان نوشته كه انورى را گرفته بدرگاه ما بفرست فخر الدّين مطلع شده به چند بيت عربى كه بانورى نوشت انورى بفراست دريافت و چارهء كار كرد بهر صورت مولانا را فضلى وافر بوده و گاهى غزلى و شعرى مىفرموده خالد تخلص داشت از اشعار او آنچه فقير را به نظر رسيد و برگزيد